تبليغاتX
فواد یعنی قلب

نوروز باستانی بر همه ایرانیان پاک پندار و راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

دنیا را شاد شاد و شادی را دنیا دنیا برایتان آرزومندم

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط دخترمهربون |

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او ، اسمان

نقش روی دامن او ، کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

طنین و طوفان ، نعره توفنده اش

دکمه پیرآهن او آفتاب

برق و تیغ خنجر او ، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان  و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه پرسیدم ، از خود از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست ، سنگت می کند

کج نهادی پای ، لنگت می کند

تا خطا کردی ، عذابت می کند

در میان آتش ، آبت می کند ...

با همین قصه ، دلم مشغول بود

خوابهایم ، خواب دیو و غول بود

خواب می دیم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده خشم خدا

نیت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم ، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعلی ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم ، خوب و اشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست؟

گفت : اینجا خانه خوب خداست !

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟!

گفت : آری ، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور نشانش روشنی

خشم ف نامی از نشانیهای اوست

حالتی از مهربانیهای اوست

قهر او از آشتی ، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست ، معنی می دهد

قهر هم با دوست ، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه  فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با یان خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد

صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آوازخواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

«پیش از اینها فک رمی کردم خدا ...»

 

                               

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط دخترمهربون |

خوشحالم که شما در «خط تیره» من هستید

من از مردی می گویم که عهده دار شده بود

در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید

او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد

از آغاز ... تا پایان.

او یادآور شد که اولی تاریخ زاد روز وی است

و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت،

اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد

خط تیره بین آن دو تاریخ است

(1382-1313)

 

زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد

که بر روی زمین می زیست . . .

 

و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند

می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.

زیرا اهمیتی ندارد، که دارایی ما چقدر است؛

اتومبیل ها... خانه ها ... پول نقد،

آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه

عشق می ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم.

 

بنابر این، دراین باره سخت و به تفصیل بیندیشید...

 

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟

چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده،

که بتوانید آن را نوآرایی کنید.

 

اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم

که آنچه را درست و حقیقی است، دریابیم

و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که

دیگران چه احساسی دارند.

 

و در خشمگین کرد، کمتر چالاک باشیم

و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم

و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم

که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم

 

اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم

و بیشتر لبخند بزنیم...

و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه

ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.

 

بنابراین، وقتی مدح شما خوانده می شود

و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری می شود...

آیا سرفاراز خواهید بود از آنچه بازنگری می شود...

آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت

درباره این که شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

 

اگه با دلت كسي رو دوست داشتي مهم نيست، چون ارزشي نداره، چون كار دل دوست داشتنه، مثل چشم كه كارش ديدنه. اما اگه كسي رو با عقلت دوست داشتي، با عقلت عاشق شدي انوقت بدون داري چيزي رو تجربه ميكنی كه اسمش عشقه.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جایِ او بودم؛

همان یک لحظه ی اول ،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان؛

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدگر، ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرمِ عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندَم،

بر لبِ پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جایِ او بودم؛

که می دیدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛

زمین و آسمان را،

واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

نه طاعت می پذیرفتم، نه گوش از بهرِ استغفارِ این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کفِ زاهد نمایان،

 سبحه یِ صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

برایِ خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

هزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو،

آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به گردِ شمعِ سوزانِ دل عشاقِ سرگردان،

سراپایِ وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خدایی،

تا که می دیدم عزیزِ نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،

گردشِ این چرخ را،

وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،

به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،

در این دنیای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد!

و گرنه من به جایِ او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه می کردم؛

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

سلام
امروز با رئیسم بحثم شد. یه جورایی داشت زور می گفت. متاسفانه یا خوشبختانه منم نمی تونم حتی یه نگاه سنگین رو تحمل کنم. خیلی عصبیم کرد. داشت ناز می کرد، می خواست دم عیدی ، اعصاب منو بریزه به هم که تونست.

البته مهم نیست. اومدم که شعر زیر رو براتون بزارم . اما جان من وقتی می یاید نظر یادتون نره. خواهش می کنم.
اوکی؟
آفرین گل دختر و گل پسرها.

همتون خیلی لطف دارید. اما لازم هستش که از پژمان به صورت خصوصی تشکر کنم . چون کلی برام پیام می زاره. همیشه وبلاگم رو کامل می خونه. ممنون .

فدای همتون .
این نیز بگذرد . . .
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال


از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم از دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

گفت : در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی دلت افسون شده
جز تو هر عشقی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار ، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق غم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساد ه بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم این که همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم

اخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشینت هر کس است
باش با او ، یاد تو مار را بس است
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

یادتون هستش تو مدار صفر درجه سارا و شهاب حسینی (ببخشید اسمش رو تو فیلم یادم نمیاد) یه شعری رو با هم می خوندند؟ من خیلی دوستش دارم برای همین میزارمش اینجا :

و خداوند روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا را

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسانرا

روز هفتم اندیشید که دیگر چه چیزی را نیافریده

پس تو را برای من آفرید. . .

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

 

چه کسی می داند که در پیله خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا ،

تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط دخترمهربون |

 

کورش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامگه ات غرقه به زير آب است

اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است

صد ننگ به ما که روح تو بيتاب است

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط دخترمهربون |